کد خبر 130863
۲۱ مهر ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

سرگذشت نخستین شهید ارامنه که بورسیه را به شهادت فروخت

سرگذشت نخستین شهید ارامنه که بورسیه را به شهادت فروخت

گاداری هنرچیان مادر زوریک مرادیان، اولین شهید ارامنه ایران تاکید دارد که پسرش در کنکور سهمیه بورسیه خارج از کشور را به دست آورد ولی نرفت و گفت: من هیچ وقت از ایران نمی روم، دوست دارم به خاک وطنم خدمت کنم و لباس سربازی بپوشم.

به گزارش خبرگزاری حیات، احترام به عقاید و ارزش‌های مذهبی در ایران اسلامی یکی از مسائلی است که همواره از سوی بزرگان مذهبی و علما بدان سفارش شده و مورد تأکید است. همین امر سبب شده تا پیوند عمیقی در لایه‌های درونی جامعه ایجاد شود تا آنجا که نه‌ تنها در اعیاد و شادی‌ها، که ایرانیان در غم و سوگواری یکدیگر نیز سهیم هستند. یگانگی و احترام به اعتقادات در میان مذاهب تا آنجا پیش رفته که خود را در غم و شادی هم سهیم می‌دانند. دو سال پیش بود که سال نو میلادی با رحلت پیامبر اسلام(ص) مصادف شده بود، از همین رو خلیفه کل ارامنه آذربایجان اعلام کرد: "مراسم جشن سال نو میلادی به علت مصادف بودن با ایام سوگواری پیامبر بزرگ اسلام برگزار نخواهد شد."عاشورا و تاسوعا نیز به‌عنوان نماد تشیع این روزها به آیینی ملی بدل شده و از هر رنگ و قومیتی جدا است. با گسترش شناخت مردم، دیگر امام حسین (ع) و واقعه کربلا مختص مسلمانان نیست؛ حالا سال‌ها است که اقشار مختلف مردم و مذاهب دیگر اعم از مسیحیان و زرتشتی‌ها در این ایام به برگزاری مراسم‌های سوگواری پرداخته و سوگوارند. تشکیل هیئت‌های عزاداری ارامنه و حضور در مراسم میلیونی پیاده‌روی اربعین، آن‌قدر طبیعی شده که تفاوت بین ادیان فراموش‌شده است.ارامنه به دنبال پیروی از اصل "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا " شهدای زیادی را به انقلاب اسلامی ایران تقدیم کرده اند، خانواده 89 شهید ارمنی که عمدتاً به خاطر شهادت فرزندانشان مثل دیگر خانواده‌های شهدا گوشه‌ای از دلشان در جشن‌ها غمگین‌اند، اما شب‌های کریسمس دوست دارند عیدی بگیرند. رهبر معظم انقلاب در این ایام به صورت سرزده با خانواده شهدای ارامنه از جمله شهید مانوکیان، شهید گاگیک تومانیان، شهید گالوست بابومیان و شهید آلبرت الله دادیان و شهید ریچارد ابراهیم دیدار کرد. به‌قول خیلی‌هاشان کشیش محله و شهرشان هم این سال‌ها برای دلجویی به خانه‌شان نرفته، حالا رهبر مسلمانان و عالی‌ترین مقام کشور بدون تشریفات در جشن کریسمس سهیم شده و شادی برای‌شان آورده است.دلجویی از خانواده شهدا و جانبازان ارمنی کشورمان از جمله اقداماتی است که هموطنان مسلمان ایرانی انجام می دهند همچنین با تاسی به بنیانگذار انقلاب اسلامی امام خمینی (ره) که در پیامی در سال ۵۷ به مسیحیان جهان نوشت: " صلوات و سلام خداى بزرگ بر حضرت عیسى بن مریم روح اللَّه و پیغمبر عظیم الشأن که مردگان را احیا و خفتگان را بیدار فرمود! صلوات و سلام خداى بزرگ بر مادر عظیم الشأنش مریم عذرا و صدیقه حَوْرا، که با نفخه الهى چنین فرزند بزرگى را به تشنگان رحمت الهى تسلیم نمود! درود بر روحانیون و احبار و رهبانان که با تعالیم عیسى مسیح، نَفْس سرکشان را به آرامى دعوت مى‏ کنند! درود بر ملت آزاده مسیح، آنان که از تعالیم آسمانى عیسى روح اللَّه برخوردارند!" سال نوی میلادی و میلاد حضرت مسیح را به هموطنان ارمنی تبریک بگویند. بی‌تردید این احترام به دیگر مذاهب توحیدی پیوندی ناگسستنی در میان مردم کشور را سبب می‌شود.شهید زوریک مرادیان اولین شهید ارامنه است که 20 مهرماه 1359 در منطقه پیرانشهر آذربایجان غربی به شهادت رسید، مادر این شهید بزرگوار فرصتی را در اختیار خبرنگاران این خبرگزاری داد تا به گوشه هایی از شخصیت و زندگی تنها پسر خانواده مرادیان و اهداف متعالی اش برای رفتن به جبهه های نبرد حق علیه باطل بپردازیم.هنگامی که به خانه شهید مرادیان وارد شدیم مورد استقبال مادری مهربان قرار گرفتیم که هنوز غم از دست دادن تنها پسرش در چشمانش مشهود بود، ما را در آغوش گرفت و به داخل دعوت کرد، می گفت هر سال نزدیک به سالگرد زوریک میزبان بسیاری از خبرنگاران و عکاسان است ولی داغ دلش هنوز تازه بود و چشمانش بارانی، دیوارهای خانه پر از تصاویر شهید زوریک مرادیان بود، انگار که هنوز نظاره گر مادر و انیس و مونس شب های تنهایی اوست، تصویری نیز از پدر مرحوم شهید مشاهده می شد که پس از شهادت زوریک سکته کرده و زمین گیر شده بود تا این که به رحمت خداوند رفت، نکته قابل توجه تصاویر حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب و امام خمینی (ره) بنیان گذار کبیر انقلاب اسلامی در خانه بود که حاکی از عشق و علاقه عمیق قلبی مادر به این رهبران بود، مادر شهید زوریک مرادیان که نامش گاداری هنرچیان بود با مهمان نوازی تمام ما را به صرف قهوه و پذیرایی دعوت کرد، با همان شیرینی مخصوص "نازک " که رهبر معظم انقلاب زمان دیدار با آن خانواده میل کرده بودند، در این گفت و گو نوه خانم هنرچیان ، آقای آوانسیان نیز ما را همراهی می کرد که مشروح آن به شرح ذیل و به صورت خاطره نگاری آمده است:من 16 سالگی ازدواج کردم و از اراک به تهران آمدم،،همسرم واهان مرادیان هیچ وقت درباره دختر یا پسر بودن فرزندانمان حرفی به زبان نیاورده بود، همیشه می گفت فرزند هدیه ای است از سوی خدا، دختر یا پسر بودنش فرقی نمی کند ولی من خودم دوست داشتم هم پسر داشته باشم و هم دختر ،این اتفاق نیفتاد تا سال سی و نه، تا قبل از آن خدا به ما سه دختر داده بود همگی صحیح و سالم و یکی از یکی زیباتر، خدای متعال آرزوی قلبی من را در فرزند چهارم برآورده کرد و به دخترهایم برادری به زیبایی خودشان عطا کرد که نامش را زوریک گذاشتیم، بعد از زوریک هم خداوند دختر دیگری را به جمع خانواده گرممان هدیه داد، آن زمان نتوانستم بفهمم که شوهرم واهان چقدر از به دنیا آمدن زوریک خوشحال شده چون تفاوتی در مهر و محبتش به زوریک و فرزندهای قبلی نمی دیدم، عمق علاقه اش به زوریک را هنگامی متوجه شدم که بعد از شهادت او سکته کرد و شانزده سال در خانه زمین گیر شد. اکنون من 75 ساله هستم و 40 سالم بود که پسرم رفت و تا سالگرد او موهایم سفید شد زوریک، ورزشکار و فوتبالیست بود، بعد شهادت هم زمین فوتبالی در میدان سبلان به اسم شهید زوریک تشکیل دادند.زوریک تنها پسر خانواده بود به همین دلیل من و چهار خواهرش به او خیلی محبت می کردیم، او پسر درس خوان و باهوشی بود، در تمام مقاطع تحصیلی شاگرد اول شده بود، حتی در کنکور توانست سهمیه بورسیه خارج از کشور را به دست آورد اما نرفت و گفت: من هیچ وقت از ایران نمی روم، دوست دارم به خاک وطنم خدمت کنم و لباس سربازی بپوشم. گفتم: مگر من می گذارم تنها پسرم به سربازی برود اما هر طوری بود توانست دل من را نرم کند و رضایتم را بگیرد و به خدمت سربازی برود.سال پنج و هشت عازم خدمت سربازی شد و سه ماه آموزشی اش را در شاهرود گذراند. بعد از سه ماه آموزشی زنگ زد که دوره سربازی ام ارومیه افتاده است و قرار است با قطار برویم، آن موقع که به ارومیه رفت نزدیک عید پاک بود، من و پدرش و خواهرهایش آجیل و میوه و تخم مرغ رنگ شده و چیزهای دیگر برداشتیم که برویم سفره جشن عید پاک را کنار زوریک بیندازیم. آماده باش بود و نشد کنارش باشیم. مجبور شدیم زود برگردیم . چند روز بعد از برگشتنمان، نامه ای از طرف او آمد که نوشته بود : مادرجان دستت درد نکند تمام دوستانم از چیزهایی که داده بودی خوردند، حتی تخم مرغ های رنگ شده را، همه شان از شما تشکر می کنند بابت زحمتی که کشیدید.بعد از ارومیه زوریک منتقل شد به پادگان پیرانشهر نقطه صفر مرزی ایران وعراق، پدرش که بار می برد آن طرف ها همیشه می رفت و پیدایش می کرد و دیداری تازه می کردند. خودش هم که مرخصی می آمد برایم تعریف می کرد که چقدر پیش دوست هایش محبوب است و آنجا چقدر دوستش دارند.نه ماه که از خدمتش گذشت جنگ شروع شد . بعثی ها که به ایران حمله کردند به دلم افتاد این پسر شهید می شود . نمی دانم چرا شاید برای این که می دانستم چقدر پسر غیوری است. ده پانزده روز که از شروع جنگ گذشت خواب دیدم زانویش تیر خورده جیغ که کشیدم دست روی زانویش گذاشت و گفت مادر نگران نباش چیزی نشده ، از خواب که بیدار شدم همینطور در هول و هراس بودم که نکند تعبیر خوابم ....برای خرید که از خانه رفتم بیرون از دور دیدم سربازی با لباس ارتشی دارد با چندنفر از همسایه های مسلمانمان صحبت می کند، یاد زوریک خودم افتادم و در دل دعا کردم که خدا این سربازها را برای پدر و مادرهایشان حفظ کند . همسایه ها تا من را دیدند با دست من را نشان دادند . سرباز به طرف من آمد و گفت سلام ببخشید شما مادر زوریک مرادیان هستید؟خوشحال شدم، اصلا خواب دیشبم را از یاد بردم یک لحظه فکر کردم دوست زوریک است و از طرف او نامه ای آورده با ذوق زدگی گفتم: بله پسرم من مادرش هستم تو دوستش هستی؟سرباز که حالت ذوق زدگی من را دید بغضش گرفت و سرش را انداخت پایین . کاغذی که در دست راستش بود را به دست چپش داد و با صدای لرزان گفت : ببخشید مادر پدرشان تشریف ندارند؟ این را که گفت دنیا روی سرم خراب شد تازه یاد خواب دیشب افتادم و فهمیدم این سرباز خبر شهادت زوریک مرا آورده جیغی کشیدم و همان جا وسط کوچه افتادم. فقط نوزده روز از جنگ می گذشت که من و همسرم شدیم پدر و مادر اولین سرباز شهید ارمنی در جنگ تحمیلی، جوانمردی زوریک در جبهه جنگ و شهادتش برای خیلی ها غیرمنتظره بود، هم برای اهالی محل که اکثرا مسلمان بودند و هم برای خود ارامنه. مجالس با عظمت زیادی برای بزرگداشت زوریک برگزار شد از کلیساهای مختلف کشور گرفته تا مساجد محله حشمتیه تهران که محل زندگی مان بود .رفقایش در جبهه که به مراسمش آمده بودند همه از اخلاق خوب و خنده رو بودن و مهربانی زوریک تعریف می کردند و می گفتند اصلا نمی شد که ما این پسر را خندان نبینیم، او با لبخند های پاکش، به همه گروهان روحیه می داد. از مراسم ختمش که برگشتیم خانه دیدم پستچی نامه زوریک را برایم آورده نامه ای که زوریک یک روز قبل از شهادتش برایم فرستاده بود در نامه اش نوشته بود که مادر من خوبم نگران من نباش و برای من غصه نخور. وقتی سربازی ام تمام بشود و برگردم، مغازه می گیرم و نمی گذارم بابا برود سرکار، یک خانه بزرگتر می خریم و از این جور حرف ها . همیشه به ما امیدواری می داد . چند هفته بعد از شهادتش، فرمانده اش برای تسلیت گفتن به خانه مان آمد. پیرانشهر چون منطقه سردی بود، از اول خدمت زوریک، شروع کرده بودم برایش شال گردن و جوراب و کلاه کاموایی بافتن، فرمانده شان که آمد، بافتنی ها را به او دادم. گفت این ها را چه کار کنم مادر؟ گفتم بدهد به یکی از سربازها، آنها هم مثل زوریک من هستند .همسرم فراق تنها پسرش را تاب نیاورد و چند روزی بعد از شهادت او، سکته کرد و در بیمارستان بستری شد . بعد از ترخیص از بیمارستان هم ، دیگر نتوانست سرکار برود و در خانه زمین گیر شد. من ماندم با داغ از دست دادن تنها پسرم، با غم بیمارشدن همسرم، با دغدغه تربیت دخترهایم، با خرج و مخارج زندگی و ...وقتی زوریک رفت ، دوستی داشت به نام علی ، او آنقدر به سرش زد و غصه دار شد و تا 40 زوریک هم در خانه ما ماند .او دوستان زیادی داشت با هم مسافرت می رفتند، جنگل و کوه می رفتند، وقتی که شهید شد نصف حیاط دوستانش بودند و سر کوچه بالا و پایین حجله گذاشتند.اکنون هم پنج شنبه جمعه می آید اگر بچه ها بیایند و من را ببرند تنها نیستم در غیر این صورت در چاردیواری خانه ام هستم ، ده تا نوه از 4 دخترم دارم ، تا کنون دو بار هم با نوه ام از طرف شهرداری منطقه 6 راهیان نور رفتیم .بعد از شهادت زوریک، می خواستند اسم کوچه را به نام او بزنند ولی پدرش قبول نکرد. گفت: طاقت ندارم هر بار که از کوچه رد می شوم، نام زوریک به چشمم بیاید." چهل روز بعد از شهادت زوریک، دوست مسلمانش، محمد گرامی شهید شد نام کوچه را به اسم شهید گرامی گذاشتند . در شانزده سالی که همسرم بعد از زوریک زنده بود و من پرستارش بودم، چند بار خواب زوریک را دید، در آخرین باری که زوریک به خواب پدرش رفته بود از او پرسیده بود : " پدر چرا اینجا ایستاده ای؟ " پدرش جواب داده بود: " پس کجا بایستم؟ " زوریک گفته بود: "بیا اینجا پیش من ، ببین چه باغ بزرگی خریده ام . ببین اینجا چه درخت های سیب قرمزی دارد".بعد از فوت همسرم، یکی از دخترهایم ام اس گرفت . سال های سال هم از او پرستاری کردم و مراقبش بودم. حس می کنم خدا داشت با آن سختی ها، مرا آزمایش می کرد.حالا درست سی سال از شهادت زوریک می گذرد. وسایل پذیرایی را آماده کرده ام و نشسته ام روی مبل به مرور این خاطرات، به سختی ها و شداید طاقت فرسای این سی سال فکر می کنم که چطور سپری شد. البته در دل خود به خاطر همین سختی ها بسیار شکرگذار خدای متعال هستم، که خودش قبل از آن که این همه سختی را به من بدهد قدرت تحملشان را به من داد. آقای سرکیسیان نوه خانم هنرچیان نیز که پدرش در طول دوران جنگ فنی کار کامیون ها بود به تشریح قسمتی از تاریخ ارامنه پرداخت و گفت:در زمان جنگ تمامی فنی کارهای کامیون و ماشین آلات آهنگر، صافکار، باتری کار و مکانیک باید به جبهه می رفتند، اکثر آنها از جمله پدر من از ارامنه بودند، پدرم واهان سرکیسیان باتری ساز بود، آن زمان مسئله دفاع از وطن بود، صدها سال است ارامنه و مسلمانان در این سرزمین در کنار هم زندگی می کنند و این کشور برای همه ماست، ما به راه پدرانمان اعتقاد داریم و اگر به قبرستان ارامنه مراجعه کنید شهدای دفاع مقدس زیادی را مشاهده خواهید کرد.در زمان شاه عباس صفوی ارامنه وارد ایران شدند و در دشت های سمت شمال شرقی اصفهان و جنوب و جنوب غربی استان مرکزی ساکن شدند تا برای کشاورزی کوه و دشت داشته باشند، اکثر آنها فنی کار بودند و ادوات کشاورزی درست می کردند و اگر بر سر مزار آنها بروید روی قبرهای آنها تصاویر داس یا کنده کاری یا نعل و چکش می بینید زیرا پیشنیان ما صنعتگر بودند، اکنون اگر به پیشینه و تاریخچه هر شغلی مراجعه کنید قطعا از یک استاد ارمنی آغاز شده و زنجیروار ادامه پیدا کرده است.سرکیسیان در خصوص ریشه و تاریخچه شایعه ای در این باب که نباید از دست ارامنه خوراکی گرفت و خورد اظهارداشت :ارامنه در دشت ها بودند، یک سری یاغی هم در کوه ها بودند که حمله کردند به آذوقه و خانه ارامنه و ذخیره غذایی آنها را برمی داشتند، ارامنه پیش کدخدا می روند و می گویند چه کنیم یاغی ها آذوقه ما را می برند که در نهایت تصمیم گرفته می شود برای امنیت آنها گفته شود ارمنی ها نجس هستند و از دست آنها نباید چیزی گرفت، کسی که این تصمیم را آن زمان گرفت در راستای امنیت زندگی ارامنه بود ولی سیاستی غلط بود، که تا مدت ها زندگی این مردم را تحت تاثیر قرارداد که در این زمینه رهبر معظم انقلاب تابوشکنی کرده و در دیدار با خانواده مسیحیان این سنت غلط را شکستند .خانم هنرچیان پس از مرور این خاطرات به شبی اشاره می کند که حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب به صورت غیر منتظره به خانه شان آمد ، مشروح این دیدار در کتابی با نام "مسیح در شب قدر" که روایت حضور مقام معظم رهبری در منازل شهدای ارمنی و آشوری از سال 1363 تا 1389 آمده است که تفصیل آن در زیر آمده است :امشب قلبا خیلی خوشحالم یک طور خوشحالی بی سابقه. بعد از شهادت زوریک، جز ازدواج دخترها و تولد نوه هایم، موردی پیش نیامد که از ته قلب بابتش خوشحال شوم اما امشب به خاطر تشریف فرمایی حاج آقا با تمام وجود احساس خوشحالی می کنم جسته گریخته از اینجا و آنجا یک چیزهایی شنیده و خوانده بودم که ایشان به دیدار بعضی از خانواده های شهدای ارمنی رفته اند ، اما راستش باورم نمیشد که یک روز هم بخواهند به دیدار من بیایند . مخصوصا در برهه ای از زمان که ایشان نه تنها رهبر انقلاب ایران که رهبر مسلمانان آزادی خواه جهان محسوب می شوند و هر روز هزار و یک کار مهم و اساسی دارند . واقعا فکر نمی کردم ایشان بخواهند قدم رنجه کنند و به خانه ما تشریف بیاورند.دخترم می آید و خبر می دهد که آقای خامنه ای رسیده اند سرکوچه. بلند می شوم و روی میز را با این که مرتب است مرتب تر می کنم ! بعد خودم را می رسانم جلوی در ورودی، تا اولین نفر باشم که به ایشان خیر مقدم می گوید. آقای خامنه ای با چهره ای بسیار بشاش و شاد، با لبخندی که از صورتشان جدا نمی شود وارد خانه می شوند و به گرمی با من دخترم و دامادم احوال پرسی می کنند .- شما مادر شهید هستید؟ بله- حالتان خوب است؟ خیلی ممنون به خوبی شما- زنده باشید زنده باشید- بفرمایید خواهش می کنم بفرمایید خوش آمدید- خدا انشاالله که شهید شما را رحمت کند - سلامت باشید خیلی ممنونآقای خامنه ای روی یک مبل تک نفره می نشینند و من و دختر و دامادم، کنار ایشان می نشینم.انگار وصف گرفتاری هایم را شنیده اند .- انشاالله خداوند به شماها اجر بدهد و صبر بدهد. شنیدم سختی های زیادی هم تحمل کردید. دلم می کشد کمی از زوریک عزیز برای حاج آقا حرف بزنم.- شهید من اولین شهید در ارامنه است ، یک پسر داشتم من .- یک پسر داشتید فقط؟- بله چهار دختر دارم ، یک پسر داشتم- عجب عجب شنیدم همان روزهای اول جنگ هم شهید شد- بله فقط نوزده روز از شروع جنگ گذشته بود که شهید شد در پیرانشهربغض گلویم را می گیرد و سر به زیر می اندازم. داغ زوریک، برای منی که سی سال است نتوانسته ام غذاهای مورد علاقه او را درست کنم، هنوز تازه است و هر وقت کسی درباره زوریک با من حرف می زند قلبم می لرزدو بغض گلویم را می فشارد. داغ فرزند برای مادر، همیشه تازه است، مخصوصا اگر فرزند جوان سفرکرده اش، تنها پسرش هم بوده باشد.حاج آقا لحظه ای سکوت می کنند تا حال و هوای ابری من عبور کند بعد دلسوزانه می گویند :- ان شالله که اجر شما پیش خدای متعال محفوظ است ، خانم.بغضم را فرو می دهم و سعی می کنم بی آن که صدایم بلرزد از ایشان تشکر کنم- خیلی ممنون مرسی- حاج آقا با ا شاره به قاب عکس روی دیوار می پرسند : عکسش است دیگر بله؟- بله بلهحاج آقا شروع می کنند به تعریف کردن خاطره ای از مبارزات دوران انقلابشان. از زمانی که در زندان قزل قلعه زندانی بودند و با یک ارمنی به نام آوانسیان دوست شده بودند . در خاطره حاج آقا ، حرف به اینجا می کشد که آوانسیان برای مجلس روضه در زندان، بانی شده بود.- می گویم: بالاخره همه مان ایرانی هستیم فرقی نمی کند . ماخودمان هم هر سال می رویم در مسجد، برای امام حسین نذر می کنیم چه فرقی می کند .- نه غیر از ایرانی بودن، یک چیز دیگر هم وجود دارد. مسیحی های ایران با امام حسین و با امیرالمومنین رابطه شان خیلی خوب است. این غیر از جنبه ایرانی بودن است بعضی ها هستند با این که ایرانی اند به این چیزها اصلا اعتقادی ندارند اعتنایی هم ندارند ، اما مسیحی های ما نهاینطوری نیستند دخترم که کنار من نشسته است و تا به حال فقط مستمع بود، وارد بحث می شود و به حاج آقا می گوید: قدمت ارامنه ، خب خیلی زیاد است در ایران . ما انس داریم با امام حسین- حاج آقا با تکان دادن سر، حرف دخترم را تایید می کنند و می گویند: بله انس دارند ، ارامنه به مسائل مردم مسلمان و شیعه انس دارند.- بعد حاج آقا درباره دخترهایم می پرسند : خب این خانم هم دختر شماست دیگر؟ آقا هم دامادتان هستند؟- بله- خب دخترهای دیگرتان کجا هستند؟- چه بگویم؟ یکی شان نارمک می نشیند ، یکی شان ده سال مریض بود ، ام اس داشت ، بردند خارج- خدا انشاالله شفا بدهد- مرسی . خیلی ممنون. آن یکی شان هم چند سال است رفته. دوتایشان اینجا هستند فعلا ، یکی از نوه هایم که پسر همین دامادم است سرباز است.حاج آقا دامادم را که وقت خاطره تعریف کردن چایی آورده بود به حرف می گیرند و با او هم صحبت می شوند - سرباز است پسرتان؟- بله اخیرا دوره آموزشی اش تمام شده- شما شغلتان چیست آقا؟- بنده مهندس مشاور هستم در طراحی پالایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی . به قول یکی از مهندسین ، ما بیابان ها را آباد می کنیم و برمی گردیم . پالایشگاه بندرعباس بودم، اصفهان بودم، اهواز و آبادان ، پالایشگاه خوان گیران.- خیلی خوب پالایشگاه نفت بله؟- بله نفت و گاز و پتروشیمی- گاز هم- بله- خوان گیران پالایشگاه گاز است آنجا- بله در حدود سی و پنج سال است . یعنی سابقه ام سی و پنج سال بود که بازنشسته شدم الان حدود چهل سال ا ست که در این کار هستمهمینطور که آقای خامنه ای و دامادم حرف می زنند ، من و دخترم محو تماشای ایشان هستیم، انگار هنوز باورمان نشده است که تشریف آورده اند منزل ما و ا ینقدر خونگرم و با محبت دارند با ما صحبت می کنند و خاطره تعریف می کنند و گرم می گیرند .- خیلی خوب هر چه بهتر کار کنید ، اجرتان بیشتر است ، خوب ، دقیق و قوی کار کنید . - خوشبختانه امروز پیشرفت کارهای پالایشگاهی ما خیلی خوب است . هم پالایشگاه های جدید داریم، هم توسعه پالایشگاه ها را داریم، این که کشور از واردات بنزین بی نیاز بشودف خیلی چیز مهمی است . ما تا چند سال پیش از این همه بنزین وارد می کردیم . سالی چند میلیارد دلار ، دو میلیارد ، سه میلیارد ، شش میلیارد دلار بنزین وارد می کردیم . حالا می توانیم صادر کنیم.البته یک مقداری هم به صورت سمبلیک صادر کردند ، اما خب ان شاالله این روند سریع تری پیدا خواهد کرد ، این کار شماهاست . کار شما این طور منعکس می شود در خارج و در داخل کشور ، این کار هم برای کشور سود مادی دارد که خب روشن است ، هم به نظر من بالاتر از سود مادی ، سود آبرویی است.این برای ما خیلی بد بود که یک کشور تولید کننده عمده نفت، بنزینش را مجبور باشد وارد کند . البته من همیشه به دولت ها سفارش می کردم که بروید سراغ پالایشگاه، پالایشگاه بسازید . می گفتند صرفه ندارد و بهانه هایی می آوردند . این دولت الحمدالله همت کرد و کارهای پالایشگاهی را جدی گرفتند . پالایشگاه نفت البته پالایشگاه گاز خب بود، میساختند - الان که پروژه های در دست کار زیاد داریم در عسلویهبرای حاج آقا خرما می گذارم داخل بشقاب و شیرینی تعارفشان می کنم این شیرینی مخصوص ارامنه است اسمش نازک است من نمی دانستم تشریف می آورید وگرنه شام درست می کردم می گویند : همین خوب است چایشان را با شیرینی می خورند و باز هم با من صحبت می کنند - شما اشتغالی هم دارید خانم؟- نه خانه دارم در خانه ام- مرحوم همسرتان؟- آقایمان با تریلی در بیابان ها کار می کرد . پسرم که شهید شد دیگر نتواست سکته کرد . شانزده سال افتاد در خانه . نه بار سکته کرد در طول این سال ها . شانزده سال نگهش داشتم تا فوت کرد . بعد از فوت همسرم دخترم مریض شد . بیماری ام اس . ده سال تمام هم مدام به او رسیدگی می کردم.- عجب معلوم می شود شما خیلی رنج کشیده اید . خب این رنج های دنیا همه اش پیش خداوند متعال عوض دارد. یعنی معیارهای ما این است . هر چه انسان در اینجا سختی بکشد و محنت بکشد، خداوند حتما در مقابلش چیزی عطا خواهد کرد.- هر چه مصلحت خداست آن می شود دیگر. ما هم شکرگذار باید باشیم که هستیم.همگی از حضور آقای خامنه ای خیلی خوشحالیم و در اکثر لحظات دیدار لبخند از روی لبمان کنار نرفته ، همانطور که از روی لب حاج آقا.آرزو می کنم که کاش سه دختر دیگرم هم اینجا بودند و آنها هم ایشان را از نزدیک می دیدند .خب خانم خیلی خوشحالم که شما را ، بستگان محترم را دیدم . این یادگاری امشب ماست خدمت شما ، به عنوان یادگاری است ، ارزش مادی مورد نظر نیست.نمی دانم چطور و با چه زبانی باید از ایشان تشکر کنم. دختر و دامادم هم همینطور. هر سه شروع می کنیم به تشکر. دامادم وقتی بعد از همه تشکرها می گوید" شما با این همه مشغله و کار زیاد لطف بزرگی کردید."حاج آقا با لحنی خالی ازتعارف می گویند : شما بدانید که این کار جزو کارهای خوب ماستواقعا هم چه کار خوبی کردند که تشریف آوردند . شادی حاصل از دیدار ایشان برای خود من واقعا وصف ناشدنی است.- انشاالله موفق و موید باشید . زنده باشید . خداحافظتانباز بغضی می آید سراغم. این بار بغضی از جنس دلتنگی. راستش دوست ندارم حاج آقا تشریف ببرند اما چاره ای نیست . دنبالشان راه می افتم که بدرقه شان کنم اما همراهانشان اجازه نمی دهند و می گویند آقا راضی به زحمتتان نیستند . می گویم پس لااقل اجازه بدهید از پنجره راهرو رفتنشان را تماشا کنم که اجازه می دهند . جالب است که نه همسایه طبقه بالا و نه همسایه طبقه پایین هیچ کدام متوجه حضور آقای خامنه ای در خانه ما نشده اند .شاید دیگر پیش نیاید که بتوانم از نزدیک ایشان را ببینم . با چشمانی بارانی می ایستم به تماشای خروجشان و زیرلب طول عمر و سلامتی شان دعا می کنم هر کجا هست خدایا به سلامت دارش. پایان گفت و گوی ما با خانواده مرادیان همراه شد با بی قراری های مادری که هنوز چشم انتظار دیدن تنها پسرش حتی د رخواب است ، او می گوید اگر زوریک بود الان همسر و فرزندانی داشت که می توانستم آنها را ببینم ، خوشحال است از قرار گرفتن پسرش در مسیر شهادت و غمگین است از تنهایی در چاردیواری خانه ای که دیگر صدای هیاهوی زوریک جوان در آن نمی پیچد ، درود به روان پاک شهدای مدافع انقلاب و وطن به ویژه شهید بزرگوار زوریک مرادیانتهیه و تنظیم : فاطمه حاجی محمد علیانتهای پیام/  

برچسب‌ها